رضا قلى خان ( هدايت )
187
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
نمايش سى و چهارم در باى ابجد با نون بن بفتح بمعنى باغ و زراعت و خرمن و نكاهبان آن را بنوان كويند و حبّهايست سبز كه آن را خورند و بضم بمعنى بنياد و پايان و انتها بنابه بمعنى نوبت و قسمت آب باشد بناغ بالفتح ريسمان خام و دبير و منشى را نيز كويند بناميزد يعنى بنام ايزد در مقام تعجّب كويند بناور بفتح دنبل بزرك را كويند بنبل بر وزن صندل ترشى باشد و سيب ترش را كويند بنج دو زن را كويند كه يك شوهر داشته باشد بنجشك بكسر كنجشك است بنجشك زوان دوائى است شبيه به زبان كنجشك و به عربى لسان العصافير كويند بنچه بالضم جمعى كه بر ملك و رعيّت بندند و كفتهاند شعر داغ تو كه چيده بر سر هم دفتر * بر سينهء من بنيچهء خواهد بست بند بالفتح بمعنى پيوند و عضو كه به عربى مفصل كويند چنان كه كفتهاند شعر از تو اى دوست نكسلم پيوند * كر برندم بتيغ بند از بند ديكر بمعنى بند پاى و دست ديوانكان و اسيران كه زنجير و ريسمان خواهد بود سعدى كفته شعر كر پند مىخواهى بده * ور بند مىخواهى بنه ديوانه خواهد سر نهاد * آنكه نهاد از سر هوس حكيم قطران كفته شعر بابروان چو كمان بزلفكان چو كمند * لبانش سوده عقيق و رخانش ساده پرند پرند لالهفروش و عقيق لؤلؤ پوش * كمانش غاليهتوز و كمند مشكين بند ديكر تنكهء آهن كه براى استحكام بر صندوق و تخته در و كشتى و امثال آن نهند ديكر بمعنى بند در و قفل و بند شمشير و بند زير جامه و بند اسب و استر و بند ترجيع و تركيب و بندى كه در پيش آب بندند و بندى كه مكر و حيله عموما و فنّ كشتىكيران باشد خصوصا و بند كاغذ و بند طومار نيز آمده و بمعنى مكر و حيله فردوسى كفته شعر نهادم ترا نام دستان زند * كه با تو پدر كرد دستان و بند و بمعنى غم و غصّه نيز آمده همو كفته شعر بيامد چنين تا لب هيرمند * همه لب پر از باد و دل پر ز بند و جفت كاو كه براى زراعت و عرابه با هم بدارند و بمعنى بندنده مىآيد ولى بتركيب چنان كه نقشبند و امثال اينهمه معانى و شواهد دارند ولى آوردن همه مايهء اطنابست اما بعضى كه حجّة معانى مىشوند لازم است و بمعنى زنجير فغانى شيرازى كفته شعر ما نخل خرد از بن پيوند شكستيم * آشوب جنون تند شد و بند شكستيم و بمعنى قفل مولوى كفته ع عقل بر نفس است بند آهنين حكيم اسدى كفته شعر يكى بند بر جانم آمد بديد * كه دارد بدرياى بىبن كليد بمعنى عهد و پيمان فردوسى كفته شعر ز بس بند و سوكند و پيمان تو * همى نكذرم من ز فرمان تو و بمعنى كره و عقده سيف اسفرنكى كفته ع اى قلمت بند روزكار كشاده و بمعنى سد پيش آب و سيل مولوى كفته شعر كى در بسته كند منع ز هفتاد بلا * چونكه اين سيل بلا آمد و از بند كذشت و بمعنى خيال و مقام كه مثلا كويند در بند سقرم يا در بند فلان نيستم حافظ كفته شعر حافظ وظيفهء تو دعا كفتن است و بس * در بند آن مباش كه نشنيد يا شنيد و بمعنى كمربند ضياء الدّين كفته شعر ز كلك و دست تو در دست ملك و دين رمحى است * جكر شكاف چو تيغ و كهر نكار چو بند و بمعنى بند قبا و امثال آن امير خسرو كفته شعر زنهار كه آن بند قبا چيست مبنديد * كز نازكيش بخيه بر اندام برآيد و ديكر بمعنى ريسمان و طناب مولوى كفته شعر باز فرو ريخت عشق از در و ديوار من * باز بدرّيد بند اشتر كين دار من و بمعنى بند طومار و كاغذ وقتى كفتهام شعر بند طومار برآموده بلؤلؤ دادى * بچو من بنده كه نشناخته لؤلؤ زخرف و ديكر بمعنى جفت كاو زراعت كفتهاند شعر زمينى كرت هست يك بند كاو * زمين را بر و بهر رزقت بكاو بنداد بر وزن و معنى بنياد است و آن را بنلاد نيز كويند ع بام برين كج شود زركرى بنلاد بندار بضم اول بر وزن كلزار بمعنى صاحب مكنت و مايه و كيسه داروخانهدار و در حقيقت بنهدار بوده و بمعنى بزرك مانند سردار حكيم سنائى كفته شعر در بن چاه دان سر سرهنك * بر سردار بين تن بندار و بندار نام شاعرى بوده رازى نامش خواجه كمال الدّين مدّاح صاحب بن عباد و مجد الدوله و به زبان پارسى و عربى و ديلمى شعر داشته و بعضى از آنها در تذكرهء مجمع الفصحاء مؤلف مرقوم است ظهير الدّين فاريابى كفته شعر بندار كه كفتى بحقيقت آنست * كه حقيقت چو به بينى بود آن پندارى در نهانخانهء طبعم بتماشا بنكر تا ز هر زاويهء عرض دهم بندارى و ديكر بمعنى كاروان سراى تجّار كه فنداق كويند و بندار را معرب كردهاند خاقانى در مذمّت و هجو